X
تبلیغات
جوونای دهه شصتی

جوونای دهه شصتی
خدايا گناهكارم ميدانم... اما تو از من بگذر، گناه دارم! 
دوستان
میدونم خیلی وقته که نیستم، حرفم نیومده و الانم نمیاد! اما یه کسی هست یه موجودی هست که... حرف اضافی نمیشه راجبش زد " مادر "
و حالا بعد گذشت دو روز از روز مادر نیومدم تبریک بگم فقط اومدم بگم یکی از دوستامون این روزها جای مادرش خالیه... و اینکه "منزل نو مبارک" اینجا  (فاتحه یادتون نره لطفا)
بانوچه ی عزیز به سهم خودم شریک غمت هستم

پ.ن

اینکه سال جدید یکماه ازش گذشته و من هنوز پستی نذاشتم بخاطر اینه که بفکر اقتصاد خودم و خانواده ام! بعد درنظر داشتم فرهنگ داشته باشم و مثل بی فرهنگا هی روزی چهارتا پست نذارم!! به این میگن مدیریت... حالا جهادی هست یا جوادی یا الان ماه جمادی یا کلا هرچی نمیدونم ولی مدیریته دیگه :)
+ چند کلام حرف حساب... لینک دانلود  (اونایی که منو قبول دارن حتما دانلود کنن و گوش بدن)



[ دوم اردیبهشت 1393 ] [ 17 ] [ حامد ]

یادمه معلم ها همیشه میگفتن دانش آموزای ژاپنی زنگ تفریحشون رادیو تلویزیون درست میکنن...

بعد ما سر درس حرفه و فن بهمون گفتن کوکو سبزی درست کنید و مام درست کردیم رفتیم سر کلاس نشستیم دولپه خوردیم و خرکیف شدیم! یا مثلا هنوز دنیا تو کف درسی به نام "پرورشی" و فلسفه ش مونده که ما چطور و برای چی و به چه هدفی این درس رو داشتیم!

اصلا بذارید آخر سالی کاممون تلخ نشه... بازم دم شیرازیا گرم که زنگ بیکاری رو اختراع کردن:دی


پ.ن

+ بقول یارو گفتنی: تنها درآمدمون از امسال، پدرمون بود!!!

++ هرچقدر سن آدم بالاتر میره ذوق و شوق عید کمتر میشه... واین خیلی بده!

++ آهنگ جدید و شاد معین "به تو مدیونم" لینک دانلود


سالی پر از خوشی، سلامتی و هرچی خوبیه براتون آرزو دارم





برچسب‌ها: دانلود آهنگ به تو مدیونم, معین
[ بیست و هفتم اسفند 1392 ] [ 18 ] [ حامد ]

بی مقدمه میگم که تو یکی از سایت ها از حرکت دوستم خوشم اومد! اینکه تو این ایام قبل عید و نوروز علاوه بر این همه مخارج که به خودمون تحمیل می کنیم یه حرکت مثبتم انجام بدیم. یه یاعلی میخواد...


موسسه خیریه ی نیکان

بنیاد امور بیماری های خاص

جمعیت دانشجویی امام علی

موسسه خیریه بهنام دهش پور

برنامه جهانی غذا

محک


پ.ن

مهم نیست مبلغ کمک چقدره مهم نیت و نفس کاره. شما بهتر میدونید که معامله با خدا دو سر برده :)

+ سلامتی اونایی که وزن کردن با ترازوی پسر بچه کنار خیابونم جزء خرید عیدشونه!

++ آهنگ سیاوش شمس " دختر چوپون" لینک دانلود




برچسب‌ها: موسسات خیریه, دانلود آهنگ, دخترچوپون, سیاوش شمس
[ نوزدهم اسفند 1392 ] [ 0 ] [ حامد ]

1- اکثر پیغام های تلفن خونه ی ما این شکلیه: گوووووپ [صدای کوبیدن گوشی] بوق بوق بوق بوق بوق بوق بوق بوق...! برای شمام اینجوریه یا فقط مال ما این شکلیه؟؟؟

2- سیب زمینی سرخ کرده ها معمولا جاشون یا روی هوده یا تو فرِ گاز یا تو آبگرمکن!! درست میگم؟؟! :|

3- شمام موقع پخش تبلیغات بازرگانی صدای تلویزیون رو قطع می کنید؟؟ شما هم؟؟!


پ.ن

یه اژدهایی نوشته بود: منت خدای را عجیجم، که قلبونش بلم، طاعتش موجب عسیسی است و به شکر اندرش یه بوس گنده!!!

+ یه سری هام هستن قبلا و تازگیا تصمیم دارن که توی کامنت هاشون از شکلک استفاده نکنن! اینارو اذیت نکنید فکر میکنن کلاس داره!!

++ آهنگ خاطره انگیز آرش "منو تنها نذار" لینک دانلود




برچسب‌ها: دانلود آهنگ منو تنها نذار‌, آرش
[ پنجم اسفند 1392 ] [ 16 ] [ حامد ]

پرسید: تو چه موقع و چه چیزی باعث میشه اشک زیادی به چشمات بیاد؟؟

گفتم: وقتی ناهار نوشابه بخورم و بعد که آروغ زدم گازش از دماغم بیرون بیاد! اون لحظه واقعا اشک از چشام سرازیر میشه.

گذاشت رفت... برای همیشه!

و اینجوری بود که ما تنها شدیم


پ.ن

+ از سرگرمی های ما تو دوران کودکی میتونم از این مورد یاد کنم

++ یادش بخیر از اینا دونه ای یه تومن بود...

+++ آهنگ جدید معین "هوای خونه" لینک دانلود





برچسب‌ها: دانلود آهنگ هوای خونه, معین
[ بیست و ششم بهمن 1392 ] [ 14 ] [ حامد ]
از عجایب زندگیم این بود که:

عمری زحمت و تلاش و فکر و ذهن و عشق و علاقه و جونم رو گذاشتم تا فوتبالیست بشم اما الان فوق لیسانس از رشته ای رو دارم که ازش متنفر بودم!!!



+ شمارو (ابتدا به دانلود و سپس) دیدن این قسمت از برنامه دعوت میکنم! (فایل پاورپوینت)

++ آهنگ جدید عارف با عنوان "طوفان" (یه جورایی رگه های نوستالژی داره) لینک دانلود




برچسب‌ها: دانلود اهنگ طوفان, عارف, نهاوند
[ سیزدهم بهمن 1392 ] [ 15 ] [ حامد ]

وقتی امتحانی چهارگزینه ای داری

وقتی بلد نیستی!

وقتی تصمیم میگیری شانسی تست بزنی

وقتی "ده بیس سی چل" میکنی!

وقتی تصمیم میگیری از بین گزینه ها یکی درمیون یه گزینه رو بزنی

و وقتی میرسم به یه جایی می بینم ای داد بیداد...گزینه 3 رو نزدم اصلا!


و آنگاه که جوابش میاد و میبینم نمره لازم رو آوردم نشون میده گزینه شناسیم و البته "ده بیس سی چل" کردنم عالیه!


پ.ن

اشتباه نکنید! اینا دو مقوله جدا هستن و تفاوت زیادی با "شانس" داره!!

+ از پست قبل اقبال چندانی نشد یعنی دیس لایک ها نشون میده اکثر بچه های اینجا از این چیزا ندیدن!! واقعا باعث افتخاره این همه بچه مثبت میان وبم!!!

++ آهنگ جدید پویا "احساس" لینک دانلود




برچسب‌ها: دانلود آهنگ پویا
[ یکم بهمن 1392 ] [ 0 ] [ حامد ]

یادمه تو دوره کارشناسی...

یکی از دخترای کلاس که تُپل مُپلم بود پای تخته رفته و میخواست کنفرانس ارائه بده. خیلی قشنگ مطالبو دسته بندی کرده بود و جلو میرفت، غرور رو از پشت چهره ش میشد دید که با اعتماد بنفس زیادی داره صحبت میکنه که یهو ماژیک وایت بورد از روی میز افتاد. جوری که توجه همه به اون جلب شد... لبخندی زد و گفت انگار حواس ها پرت شده! همین که خم شد از روی زمین برش داره یک انفجاری روی داد که نگو!! [جو کلاس رو متصور بشین] بنده خدا رشته کلام که سهله رشته ی شکم و معده از دستش در رفته بود! استاد با اینکه استقامت میکرد در برابر خنده ش ولی سعی کرد یکم بچه هارو ساکت کنه و یکی دوتا تشر زد که کافیه دیگه خجالت بکشید!! اما باور کنید خنده ها قطع شدنی نبود تا اینکه دخترک بیچاره از شدت خجالت زد زیر گریه و از کلاس رفت بیرون... بعد از اتمام کلاس یکی دوتا از دخترایی که با اون دختره هنرمند رفیق شیش بودن اومدن گلایه کردن که خیلی نامردین و باید هوای همکلاسیتون رو داشته باشین و چپ و راست تاسف میخوردن... گفتم دیگه بیخیال ولی خدایی دوستتون عجب صدایی داره نااااز نفسش!

ساعت بعدم کلاس داشتیم. وقتی رفتیم دیدیم دختره رو تابلو وایت بردِ کلاس بزرگ نوشته:

ما ز یاران چشم یاری داشتیم!!!!!!


پ.ن

فقط همین =

+ آهنگ جدید و بسیار زیبای معین (ترکم نکن) ... لینک دانلود



[ پنجم دی 1392 ] [ 14 ] [ حامد ]

تو فکر بودم، به خیلی چیزا و کارای پیش رو فکر میکردم طوری که اصلا حواسم به دور و برم نبود و متوجه نبودم دارم چکار میکنم!! اما لذت بخش بود!!

یهو چشمم افتاد به این صحنه...


بله درست حدس زدین! تو توالت دانشگاه نشسته بودم:دی  و این نوشته روبروی چشم من روی درب چسبیده بود!

شاید باورتون نشه اصلا بعد از خوندن این جمله نتونستم جلوی خودمو بگیرم!! فضا با هوای نه چندان پاکش(!) معنوی شد برام! اشک پشت اشک بود که از درِ مشک جاری میشد! به حدی که تو اون شرایط بغرنج دستم رو تو جیبم بردم، موبایلم رو درآوردم و درحین عملیات عکسبرداری هم کردم! مهندسا میدونن که ابتدا باید عکسبرداری و بعد طرح های اجرایی رو عملی کرد ولی من برخلاف نظر اونا هردو عمل رو باهم انجام دادم :))

ولی خوشم اومد، طرف هرکی بوده میدونسته اونجا اوج تعالیه فکری و تصمیماتیه! و من تصمیم گرفتم عکس بگیرم و برای شما به نمایش بذارم!


پ.ن

سعی میکنم بعد از هر پست یه آهنگ رو پیشنهاد بدم برای گوش دادن و دانلود

آهنگ فوق العاده قشنگ " Parishoonom - حمید طالب زاده "



[ بیست و چهارم آذر 1392 ] [ 14 ] [ حامد ]
قرعه کشی جام جهانی فوتبال انجام شد و ما با سه تیم هم گروه شدیم که سرآمد اونا آرژانتینه و بدون تردید کانون توجهات روی بازیکن تاپ دنیا لیونل مسی هست... اینکه ما ایرانیها برامون جا افتاده با هرچیزی شوخی کنیم جای خود‌(خوشبختانه یا متاسفانه) اما برای دومین بار واقعا تاسف خوردم از حرکت یه سری از هموطنام! که رفتن رو صفحه فیس بوک مسی کلی اراجیف نوشتن... واقعا به حدی شرمنده شدم که ناچارم کرد بیام و اینجا مطرحش کنم (یعنی تو جایی که دوست ندارم راجب این مسائل بنویسم)

بار اولشم باید یادتون باشه تو بازی والیبال بین ایران و ایتالیا یه عده رفته بودن رو صفحه ی "ایمون زایتسف" بازیکن مطرح ایتالیا بالای 2000 کامنت فحش و فضیحت نوشته بودن!

بدون تعارف و رک بگم همچین اشخاصی میکروب های جامعه هستن، هرکی که هست و هر عقیده ای که داره با هرمدرکی و جایگاهی بدونه از کرم های باغچه ام کثیف تره و البته مضر برای کشور و فرهنگش! کاسه داغ تر از آش که میگن همینان. شرمم میاد بگم با اینا همطونم و از یه آب و خاک...

و اینجاست که به حق میگن "" بعضیا آدم نیستن، خطای دیدن ""


پ.ن

طرف رفته رو صفحه مسی بد و بیراه نوشتن بعد یه عده برای ماست مالی کردن قضیه کامنت گذاشتن "مسی سارری!!" اون یکی رفته نوشته اصلا آرژانتین خر است!!! مسی یادت باشه هاشم سرورته!! و یه سری حرفا که اینجا نمیشه گفت...!

+ فقط دوست دارم اونایی که تو فیسبوک صفحه دارن برن و ببینن چه خبره! تازه یه روز از قرعه کشی رفته و شیش ماه دیگه بازیا شروع خواهد شد! (تصور کنید تا اون موقع رو) تمام پیج این بنده خدا شده کامنت های ایرانی :|



[ شانزدهم آذر 1392 ] [ 15 ] [ حامد ]
با همه ی امکانات بلاگم
در به در وبلاگای دیگه ام
ای دو سه تا لینک ز من دورتر
زبونتم از همه پُر گو تر
کاش که این فاصله را کم کنی
روی دهه هفتادی رو کم کنی!
پُست، مرا حال بدی دست داد (2 بار)
ای نظرت یار و مددکارِ من
کی؟ و کجا کنی سفید روی من (حالا همه باهم: همییییییییییییین جا همییییییییییییییییین جا)

ترجمه به نثر روان:
دقتمو گذاشتم رو 60 درجه دیدم عه عه عه! وبلاگم چه خلوت شده... بعد دقتم از 90 که افتاد اون طرف دیدم مهرماه اومده و بیشتر دوستان رفتن مدرسه و سر درس و مشق! یعنی چی؟؟ یعنی اینکه اکثر بچه ها و دوستان در اینجا دهه هفتادی هستن :| البته قدم همه رو چشمای مجازیم اما از روز اول بیشتر به نیت بروبچ دهه شصت اینجارو کلنگ زدم!

دوستانِ دهه شصتی نذارید پرچم بیاد پایین! واقعا این بود آرمان های من،
ما؟

کجایند آن صاحب نظرانِ دهه شصتیه بی ادعا...

پ.ن
یه تیکه نوستالژی... "کلیک کنید"



[ بیست و سوم مهر 1392 ] [ 0 ] [ حامد ]
دیروز موقع برگشتن از دانشگاه دوتا دختر رو دیدم که با یه ماشین BMW جلوی ترمینال وایساده بودن و ردبول میخوردن... از کنارشون که رد شدم یکیشون گفت آقا پسر اگه دوس داری بیا با جلدش بازی کن و هرهر بهم خندیدن! خواستم جوابشو بدم که یهو یاد جواب ابلهان خاموشی است افتادم و به راهم ادامه دادم. سوار ماشین شدن و اومد کنارم بوق زد که سوار شو! گفتم برو بابا شیربرنج! گفت سوارشو کارت داریم. دیگه ازون ها بوق و اصرار و از من انکار و بالاخره وقتی فهمیدم اون سکوت عالمانم منقلبشون کرده تصمیم گرفتم سوار شم:دی

دختره که رانندگی میکرد تو ماشین ازم عذرخواهی کرد و گفت از سر به زیری و وقارت خوشم اومده... شروع کردیم به تخلیه اطلاعات و اینکه فهمیدم بابای طرف سرمایه دار بزرگیه و چون سنش بالا رفته میخواد یکی رو (ترجیحا دامادش باشه) استخدام کنه تا کارای شرکت و کارخونه رو ردیف کنه، به هرکسی هم اعتماد نداره و تاحالا چندنفری که اومدن پیشش برای کار فکر مال و منال باباهه بودن! حالا دختره هم از من خوشش اومده بود و اون یکی هم که تیکه انداخت دخترخالش بود. بهش گفتم یعنی باور کنم این شخصی که بابات دنبالشه و میگی منم و تو الان یهو میخوای منو به بابات معرفی کنی؟؟! گفت آره تو چشمای تو چیزی دیدم که... به دلم نشستی.

حالا من با خودم فکر میکردم که امروز صبح چقد داشتم از بیکاری و خرج تحصیل و زندگی شکایت میکردم و الان هم کار خوب و پرسود پیدا کردم و هم عشقی که میشه بهش بگی نیمه ی گمشده... باورم نمیشه اصلا باورم نمیشه خدایاااااا


پ.ن

اینقدر از این موقعیت ها برام پیش اومده مامانم از خواب بیدارم کرده! :(

+ دوستان توصیه میکنم برنامه "یادگاری" از شبکه 3 رو از از دست ندید خصوصا بچه های دهه شصت. پنجشنبه شب ها ساعت 9



[ دوازدهم مهر 1392 ] [ 18 ] [ حامد ]
داشتم با خودم فکر میکردم که یه روزایی بود باید میرفتی خیابون کارت اینترنت میگرفتی (از یک تا چند ساعته) بعد میومدی میزدی و بعد از دقایقی قیژ قیژ دیال آپ منتظر میشدی تا جون بکنه یه صفحه بالا بیاد!
حالا نه که فکر کنید الان اینترنت پرسرعت دارما نه! به جون پارسام محض یادآوری گفتم!
دیروز تو خیابون که رد میشدم دیدم یه مغازه ای روی بنر بزرگ نوشته بود که: "ماهی زنده موجود است" گفتم اینو باش پیش خودش چی فکر کرده؟؟ یعنی اگه اون ماهی زنده نباشه ما نمیخوریمش؟؟!
حالا نه که فکر کنید ما امروز ماهی داشتیم ها نه! به مرگ بهنازم منظوری نداشتم!
همون طور که میدونید آدم تو دستشویی در اوج تعالیه فکری به سر میبره و نکاتی به ذهنش خطور میکنه که در اعماق تمرکزهای یوگا هم بهت دست نمیده!
حالا نه که فکر کنید این پست تو دستشویی به ذهنم رسیده ها نه! طاهام تیکه تیکه شه اگه دروغ بگم!
همیشه تابستونا ما پسرا دستامون تا بازو یه رنگه از بازو به اون طرف رنگش روشن تره! یه چیزی تو مایه های بستنی کاکائویی! آفتابه دیگه رحم و مروت که نداره. همیشه هم که پیرهن نیست و بیشتر ایام فصل تی شرت میپوشیم
حالا بازم نه که فکر کنید من تی شرت موزی رنگی میپوشم ها نه! سحرم بترشه اگه به منظوری گفته باشم!
به اروااااااااااااااااااح خاک باغچمون خدابیامرز...!!!


پ.ن
قسم خوردن چیز خوبی نیست و ازون بدتر عادت به قسم خوردنه! اصلا خود عادت چیز خوبی نیست (خانوما بهتر میدونن:دی) که تازه بدبختی ترکشم موجب مرضه!!
+ خدا با اون خداییش برای این همه آدم از غروب و زیتون قسم یاد کرده بعد ما برای ثابت کردن اینکه "پیامت نرسیده وگرنه جوابتو میدادم" کلی قسم از ائمه گرفته تا جون تمامیه اعضای خانواده و روح رفتگان میخوریم!!!

++ مرسی از مجید عزیز برای زحماتش در ویرایش و سروسامون دادن قالب و لینکهای من (وبلاگستان)



[ بیست و پنجم شهریور 1392 ] [ 15 ] [ حامد ]
تو دل جاده ها آخرای شب وقتی داشتم رانندگی میکردم خواب عمیقی به سراغم اومد... حالا از یه طرف خواب از یه طرف فکری برای فرار از این خواب! چه کنم چکار کنمِ شاعر بر ما حکمرفا شد! آدمی زاده دیگه یکی باخودش میگه یه چایی بخورم، یکی میگه بزنم بغل بخوابم، یکی دوتا سیلی به خودش میزنه، یکی سیگاری چاق میکنه، یکیم مثل من میگه بذار دوتا از موهای دماغم رو بکنم تا کلا خواب برای دو روز از سرم بپره!! اینجوری نگام نکنید آدمی زاده دیگه :(
با کلی تمرکز و دقت اولی رو کندم! [جاری شدن اشک از چشمانم] بعد برای احتیاط واجب و حاصل شدن اطمینان دومی رو هم کندم! [ندای شیطان به گوش میرسید که تا سه نشه بازی نشه] اعوذ و باللهی کشیدم که یهو امدادی غیبی حاصل شد و عطسه کردم... خلاصه بگم که تا یک ساعت و نیم عطسه کردم! وقتی منو سخت تنگ آمد دیدم صدرحمت به خواب! با این عطسه ها تا عوارضی هم نمیرسم چه برسه به قم!! چهار ساعت گذشت و من همینجوری عطسه کنون...
بازم آدمی زاده دیگه یکی میگه بذار دوتا لایی بکشم بترسم بلکه وایسه، یکی پشت سرهم چندتا  نفس عمیق میکشه شاید بند اومد، یکی چیزی میخوره، یکیم مثل من صاف میره سراغ ائمه و اماکن متبرکه برای شفا و اینکه
مکرر گویمش با مد و تشدید               که گُه خوردم غلط کردم ببخشید!!


پ.ن
آدمی زاده دیگه... یکی میره حرم دعا کنه برای زنش که بعد از دوهفته قهر از خونه مامانش برگرده، یکی میره دوهزار تومن میندازه تو ضریح که یه جوری خلافی هفصدهزار تومنی ماشینش برطرف شه،
یکیم مثل من میره حرم برای بند اومدن عطسه دعا کنه!



[ دهم شهریور 1392 ] [ 1 ] [ حامد ]
روزی شیخ با مریدان مشغول روک بازی کردن بود که یکی از آنان بعد از چند روز غیبت یکهو سر و کله اش پیدا شد... گفت یا شیخ! من سه چهار شبی است که خوابهایی عجیب و غریب می بینم و سراسر وجودم را ترس و استرس فرا گرفته! شیخ به کنایه گفت مانند شبای امتحان؟؟؟ [خنده های شیطانیِ شیخ] گفت آ باریک اله شیخ جان. شیخ گفت حال خوابت را بازگو کن...
مرید گفت چند شبی است که خواب می بینم بر تخت مرده شور خانه هستم و با آب سدر و کافور مرا هی غسل می دهند! شیخ پرسید در خواب به جدول که نزدی؟؟! [آقا پسرا نیش ها بسته] گفت نه شیخ حاشا و کلا که من از آنان باشم! شیخ بعد از دقایقی تفکر و زیر و رو کشیدنِ جزوات گفت باید کاری را به تو سپارم که انجام دهی، باشد که از دست این کابووس ها رهایی یابی! باید به مرده شورخانه رفته و یکبار خودت را غسل بدهی تا این ترس و خوابها دیگر سراغت نیاید!
مرید به مرده شورخانه که رسید داستان را برای مرده شور (عمو ولی) بازگو کرد گفت مرا همچو جنازه ای غسل ده! عمو ولی نیز با تعجب فراوان و البته با نامه ی ممهور به مهر شیخ ما قبول کرد. مرید جامه از تن برکند و بر سکوی مخصوص دراز کشید. همین که خواست شروع کند گفت: ببخشید اگر امکانش باشد اجازه دهید از وسایل خودم استفاده کنم! زحمت است اما وسایلم در صندوق عقب ماشین است عمو ولی برو بیارش جان مادرت من لختم!! همین که عمو ولی رفت تا وسایل را بیاورد خانواده ای عزادار از راه رسیدن... مردی سبیل گنده و چهار شانه از در آمد و با چشمانی اشکی صدا زد: آقای مرده شور؟؟؟ کجایی برادر بیا که پدرم به رحمت خدا رفته! یکهو مرید که اصلا در باغ نبود انگار بلند شد و گفت آقا رفته تو ماشین وسایل منو بیاره!! مرد با دیدن این صحنه از ترس سکته کرد و افتاد و در دم جان به جان آفرین تسلیم کرد!


+ لازم به ذکر است: بعد از کش و قوس های فراوان و بازجویی هایی مکرر، پلیس مرید را در قبض روح شدن آن مرد مقصر دانسته و برای تجویز این نسخه شیخ نیز در زیر هشت به سر میبرد :(

پ.ن
امروز روز پزشک (همون دکتر خودمون) بود و تلویزیون داشت مصاحبه و گرامیداشت دکترین محترم رو نشون میداد که یه کاره عموم برگشت گفت حامد تو چرا دکتر نشدی؟! گفتم هه! عمو جون من از بچگی دست خطم خوب بود!!! (اینم بمناسبت روز پزشک)




برچسب‌ها: از کرامات شیخ ما, من دکتر نمیشم
[ یکم شهریور 1392 ] [ 15 ] [ حامد ]
یادمه یه روز...
تو خیابون رد میشدم و تو عالم خودم بودم که یهو دیدم یه پیرمرد از پشت زد پشت شونم! برگشتم دیدم اشک تو چشاش جمع شده و داره ذوق مرگ میشه! حالا منو میگی :| گفتم جانم حاجی جون؟؟ گفت: یعقوب! یعقوب بیا تو بغلم!! همین جوری که بغلش بودم گفتم حاجی اشتباه گرفتی! اصن گوش نمیداد هی ازین شون به اون شون منو عوض میکرد و هی بوس تُفی! باز از من انکار و ازون اصرار... دیدم نخیر فایده نداره. منم گفتم بذار یه تیریپی بردارم :دی
یهو گفتم عه دایی تویی؟؟‌ قربون قدت برم میدونی منو مامان چقد دنبالت گشتیم؟!! تا کجاها دنبالت اومدیم! حالا پیرمرده برگشت گفت چی داری میگی؟ من عموتم!! دوتا اشک تمساح ریختم و گفتم: ببین چقدر پیر شدی که خواهرزادتو اشتباه میگیری... و دِ گریه! گفت اشکاتو پاک کن میگم من عموی توام نه داییت! آ سِد مجید خدابیامرز از کی دختر داشته و من خبر ندارم؟؟!! حالا منم تو اون لحظه از بغلش درومدم و اشکامو پاک کردم گفتم این حرفا چیه میزنی دایی؟؟ یه زمانی بردمت پیش مامان این حرفارو نزنی سکته میکنه ها! و دوباره اشک پشت اشک و رفتن تو بغلش!
دیگه عصبانی شد و گفت برو آقا برو خودتو مسخره کن اشتباه گرفتی! تا اینو گفت یک ضجه ای زدم که همه برگشتن نگامون کردن!! پیرمرده گفت برو آقا نه تو برادرزاده ی منی نه من دایی توام. حالا من: نه دایی! اینو نگو مامان دق میکنه! یه نگاه خفن بهم انداخت و رفت... افتادم دنبالش و داد زدم دایی داااااااااااااااااایی جوون! (اشک ها همچنان میریخت) گفت برو پسرجان برو
گفتم آقا میدونم دوربین مخفیه حداقل بهم بگو دوربین رو کجا گذاشتن! باید با دست بهم نشونش بدی خو، این قانونشه!!! گفت برو بابا دیوونه! دستشو گرفتم گفتم خواهش میکنم من از بچگی آرزو داشتم یه بار دوربین مخفی نشونم بده تورو خدا بگو!
طفلک وقتی فهمید یکی دیوونه تر از خودش پیدا شده شروع کرد به داد زدن و هوار کشیدن که آآآآآآآآآآی ملت ایهاالناااااااس یکی منو نجات بده! منم به طریقی حرفه ای صحنه رو ترک کردم
...

پ.ن
اهل تلافی نیستم ولی وقتی یکیو پایه ببینم منم سه پایه دیگشو جور میکنم، همین!
یکی از بچه ها اون لحظه که داشتم با مرده بحث میکردم یه عکس از صورتم برداشته...(کلیک کنید)

+ یه امروزی تصمیم داشتیم بریم نماز جمعه ها! رفتم گفتن تعطیله! اونوقت هی میان میگن جوونای ما دین و ایمون ندارن‌ :دی



[ هجدهم مرداد 1392 ] [ 19 ] [ حامد ]
به دنبال خدا میگردی؟؟؟ چه کار پسندیده ای اما کجا؟! در اوج آسمان؟ زیر زمین؟ در بیابانهای خالی از انسان؟ در انتهای جاده های تنهایی؟ در مسجد و معبد؟ لابه لای کتابهای قطور؟ نه! گشتم نبود، نگرد نیست...
خدا همین جاست... از رگ گردنم به من نزدیک تر است میدانم ولی من مال این صحبت ها نیستم! اما میتوانم همین گوشه کنار ها چشمکی که میزند را به جان بخرم!
خدا آنجاست که مادری به دک و پُز فرزند معلول و ناتوان خود لبخند میزند
خدا آنجایست که برای دعا کردن به زانو درمیایی!
خدا یعنی راه رفتن من! یعنی شنیدن تو! یعنی دیدن او! یعنی احساسِ ما... خدا در دستانی است که بر سر کودک نه چندان تمیزِ آدامس فروش میکشی! خدا در قدمت سالها و پابرجایی دوستی هاست! خدا یعنی همان حس و حال و بغض ناگهانی در لحظات عرفانی

ترس ندارد! باور کن ترس ندارد! خوش انصاف خالق این همه زیبایی این همه معجزه این چهار فصل مگر ترس دارد؟؟ خداوند سرشار از عشق است نه ترس

خودمانیم ولی خدا بالاتر از اندیشه هاست را راست گفتند، همان لحظه که به سقف می نگری و حرفت نمی آید و سکوت می کنی سپس سری تکان میدهی!
خدا در خوش سلیقگی هاست، خدا در بهترین لذات است، خدا در کمترین غم هاست، خدا در اوج خنده ها و شادی هاست، خدا در آشتی های بعد از قهرهاست...
خداوند همین لحظه در همین جاست! میخواهی او را ببینی؟؟ لبخند بزن
خدا یعنی بوی عطر نان، خدا یعنی رزق و روزیه دوره گرد شب های جمعه در امامزاده، خدا یعنی احترام به حقوق، باور و عقاید و آرزوهای دیگران، خدا یعنی سلام اول صبح با رویی باز، خدا را در در سلام اول برای شصت و نه ثواب نجور! خداوند در "میم" مالکیتی است که در پایان اسم همدیگر می آوریم... نکند خدا را دریغ و مخفی کنیم!

خدا در پس توان فشردن انگشتان روی کیبورد برای نوشتن است!
خدا در تنهایی من و تو نیست! خدا خود تنهاست... سند حرفهایم آنجا باشد که ببینیم در جاده ی یکسر خدا و یکسر شیطان به کدام نزدیک تریم! آری خدا اینگونه تنها شد اما من بعنوان اولین نفر توبه که نه اما میگویم خدایا! رسم عاشقی را از بانک بینهایت و تمام نشدنیه خودت به من وام بده... ضامن هم ندارم! اما از آنجا که همیشه لطف داری این پست را بعنوان رسید قبول کن! آآآآآآه که چقدر آرامش میگیرم پس از بردن چپ و راست نام تو...
خدا همین جا همین لحظه به من و شما می نگرد و کنار ماست، استشمام کن خدا را...


پ.ن
تازگیا میرم وب دوستان کامنت که میخوام بذارم کد نمیده! دوستانی که به روز بودن و نتونستم براشون کامنت بذارم دلیلش این بوده
@ دوستان کپی برابر اصل که میگن یعنی ====>> این 



[ سی ام تیر 1392 ] [ 16 ] [ حامد ]
روزی شیخ بر منبر نشسته و از برکات ماه رمضان سخن می گفت و مریدان نیز حلقه زده بودند و از افاضات ایشان استفاده همی بردندی...

یکی از مریدان دست بالا برد و اذن سخن خواست. گفت: یا شیخ مگر نه این است که ما همه در این دنیا مسافریم؟ شیخ فرمود: صدالبته چطور؟؟ مرید: پس روزه بر مسافران واجب نیست!

شیخ

مریدی دیگر از انتهای مجلس گفت: یا شیخ! من پارسال دو روز ابتدایی را روزه نگرفتم و چون دیدم میتوانم نگیرم دیگر روزه نگرفتم! شیخ

مریدی دگر فریاد برآورد که: یاااااااااااشیخ! من شب ها تا بهنگام سحر بیدارم و بعد از بخور بخور سحری به خواب روم تا 3 بعد ازظهر! سپس پای نت هستم تا 7 غروب و آنگاه بیرون میروم و نانی خاشخاشی میخرم برای افطار... آیا عیبی مرا فرا گرفته؟؟ شیخ دندان قروچه ای کرد و گفت تو مریضی ای مرید!! مرید بلافاصله گفت: پس دیگر روزه نمیگیرم چون جلسه قبل فرمودید روزه بر افراد مریض واجب نیست! شیخ

شیخ حیران و سرگشته از نافرمانی مریدان سخت عصبانی شده بود  و گفت: اف برشما! 29 دوتا شیش! چیز است...مریدان! نه عذر میخواهم زُشک که هست یه چیز دیگه س!! نه مرا ببخشایید ... ییییییییییییییییه برنامه ببینیم، یییییییییییییییه برنامه ببینیم!!! شیخ که کف از دهانش بیرون زده بود در آخرین کلماتی که به زبان آورد گفت:کلاژن... افزایش آلانتویین...! و سپس درحالی که از خود بیخود بود گفت: دلم را شکستید، بروید حالش را ببرید! با من نماندید، بروید حالش راببرید!

مریدان نیز همه از این اولتیماتوم و رنج شیخ یقه ها دریدند و روزه ها بشکستند وسر به بیابان گذاردندی...





برچسب‌ها: از کرامات شیخ ما
[ بیستم تیر 1392 ] [ 15 ] [ حامد ]

از كرامات شيخ ما اين بود كه همي جوانان را از احوالات بهشت و جهنم هوشيار مي ساخت و وعده مي داد كه...

گويند در بهشت ميوه هايي از جمله گوجه سبز و گيلاس و آلبالو و توت فرنگي همه فصول موجود است! پرتقال ها و البته گازِ پوستش درچشم كسي فرو نرود و دست ها نيز چسبناك نمي شود! خرمالو ديگر كام آدمي را گس نميكند!

گويند در بهشت داره عجب جشن و سروري!! هندزفري هايي با كيفيت هست كه نياز به سيم ندارد و همزمان ميتوانيد گوش فرا دهيد و با آن آيسپك ميل كنيد!

نقل است كه در بهشت انسان دستشوييش نميگيرد!! در بهشت مي توانيد به سبك شيرازي نماز بپا داريد===» نماز

گويند در بهشت حوري هايي بس تاپ دارد بيا و ببين! يك ليست از آنرا داديم بچه هاي بالا هك نمودند===» تماشا كنيد

جوانان! هيچ ميدانيد در بهشت كارت شارژ از بيست هزار تومان شروع شده و تا بي نهايت ميل مي كند؟! از بس كه همه چشمها پاك و طيب هستند رويشان نپوشيده ست و نياز به خراشيدن نيست! همه نيز شگفت انگيز شارژ ميشود!

آگاه باشيد كه در بهشت پيامهاي بازرگاني وجود ندارد! راحت ميتوانيد لم دهيد و فيلم سه ساعته را بدون سانسور ببينيد! يعني حوري است كه هي از زير دست و پايتان پوست تخمه جمع كند!

حتي در بهشت قسمتي هست كه ميتوانيد از بر و بچ جهنمي دعوت بعمل آورده و از آنان انتقام گيريد!

و اما نوگلان محفل من بدانيد و آگاه باشيد كه آن سوي بهشت جهنمي است...

گويند در آنجا هربار كه رمزي را زده و قصد شارژ گوشيتان كنيد خواهيد ديد كه نويسند: مشترك گرامي! اين كارت شارژ قبلا استفاده شده است! استفاده هم نشده باشد زحمت نكش شارژ نميشود!! و اين بد شكنجه ايست براي مزاحمان تلفني در اين دنيا!

اساتيد و معلمان كه قرار بود پرچم دار شغل انبياء باشند در جهنم، سر كلاسِ درسِ (مراقبت هاي ويژه از مارگزيدگي جهنمي) خطاب كنند كه "خسته نباشيد" و دانشجويان همي پاسخ دهند نه استاد ما خسته نيستيم به درستان ادامه دهيد!!

وامصيبتا كه در جهنم همسايه ها نذري كه آورند همانا آش آهن پخته و كاكتوس تازه باشد با تزئين مقداري باروت روي آن!

مرا ببخشاييد عزيزانم اما يكي از صبحانه هاي معروف دوزخ را از بچه هاي بالا دانلود نمودم تا ببينيد و از الان به فكر رستگاري باشيد!  ===» صبحانه

جانم بفرماييد؟؟ از حوريان جهنمي سوال كرديد؟؟ دست بر دلم نگذاريد كه خونابه است...! آري در آنجا نيز حوري هست اما نه آن حوري ها! دو نمونه ديگر از حوريان موجود در آنجا را از طريق چت روم 124 اسفل السافلين شِير كردم كه ميتوانيد ببينيد 1 ،

اين را گويم و سخن تمام كنم كه پسران را هر شب محتلم زدگي دچار و دختركيانِ جهنمي از ماهيانه به يك روز درميان عادت شوند!


پ.ن

اميد آنگه همه بهشتي شويم صلواااااااااااااااااااااااااااات!

* و اما حديث اين پست: آناني كه لذت هاي زندگي را به هواي بهشت از خود دريغ مي كنند حتي قابل ترحم هم نيستند!




برچسب‌ها: از كرامات شيخ ما
[ پنجم تیر 1392 ] [ 17 ] [ حامد ]
تبليغات انتخاباتي هم گاها كم سوژه پردازي ها توش نميشه ها... تو خيابون رد ميشديم و يكي از اين نامزدهاي شوراي شهر تو ستادش از ال سي دي جلو ويترين عكسهاي مهمش رو نشون ميداد كه يهو عكسش اومد طرف داشت قليون ميكشيد!!! دوتا عكس رفت جلوتر ديدم عه، طرف با شلوارك تو ساحل لب درياس!!! هييييييي...
يا مثلا بنده خدا زحمت كشيده بود و روي كارت تبليغاتيش در قسمت سمت هاي پيشين نوشته بود: تفكيك اراضي!! GPRS !!!!! رئيس و مسئول برگزاري جشن بادبادك ها!!! گذشت...



پ.ن
نميتونم خوشحاليم رو كتمان كنم ازينكه كانديد مورد نظرم با قاطعيت راي آورد اما همون طور كه خود ايشون گفت نياز به جشن و شادي كردن زياد نيست! جشن ما زمانيه كه خيلي از چيزا رو به راه بشه و بيش از پيش بهتر باشيم و ايراني آبادتر از هميشه داشته باشيم (انشالله)
بسيار مهم و جالب: همون طور كه دوستان ميدونن اينجا پستي گذاشته بودم با عنوان "من راي نمي دهم" و تقريبا 140 تا كامنتِ آبدار داشت كه ديروز وقتي اومدم تو وبم ديدم حذف شده! اينكه كي حذفش كرده هنوز برام سواله و خيلي تعجب ميكنم اما فهميدن اينكه چرا حذف شده خيلي كار سختي نيست!
دركل هركي بوده كه تونسته تا اون مرحله پيش بره حتما ميتونسته اين وبلاگ رو هم از بين ببره به همين خاطر الان نميدونم بايد ناراحت باشم از دستش يا ازش تشكر كنم! اكتفا ميكنم به همين جمله كه : گذشت...



[ بیست و ششم خرداد 1392 ] [ 12 ] [ حامد ]
.: Edit By Majid :.

درباره وبلاگ

√ يه وقتايي ميرم وب دوستان و ميبينم مطلبشون رو قبلا جايي ديدم و خوندم! پس اگه كامنت نذاشتم بدونن قبلا نظرمو راجبش گفتم!

√ نظر دادن یه فریضه ی اینترنتی است! در انجامش کوشا باشید، اجرتون با بلاگفا

√ ماشالله دوستان زیاد شدن پس اگه مواقعی کمتر سر میزنم بهتون یا خبردار نشدم که بروز هستین یا وقت نکردم، به بزرگی خودتون ببخشین

امکانات وب